تو که در گستره ی چشمت دریا داری
می شود از من مرداب شبی یاد آری؟
من همان آدم دیروزم تا وقتی تو
در دلت وسوسه ی گندم حوا داری
لحظه ای بیش نماندی به کنارم اما
تا ابد در دل آیینه ی من جا داری
روز را منتظر آمدنت میمانم
مثل مهتاب اگر میل به شبها داری
من ارادت به غزلهای روان حافظ
تو به لب زمزمه ، " افسانه " ی نیما داری
در سکوتم که مگر باز به اعجاز نگاه
به غزل گفتن ناگاه مرا وا داری
بهمن نشاطی
غزلی لز سالهای دور که دوستش دارم
اول سلام وبعد هم اینکه شمالی ام
اهل صفای مردم خوب حوالی ام
یک عمر نقش تازه ی پرواز می زدم
حالااگر اسیر چنین بسته بالی ام
خالی ست گرچه دست من اینبار هم عزیز
یک شعر تازه می وزد از طبع عالی ام!
یک روز چون قناری سرمست، بی قرار
یک شب خزان سرد از احساس خالی ام
انگار بچه ماهی ام و سردم است باز
پس کو فروغ خاطره های خیالی ام
با آنکه چشمه ها همه خشکیده، دیدنی ست ـ
آیینه ای که بهت زده ست از زلالی ام
امشب تمام ثانیه ها داد می زنند
پایان خوب یک غزل احتمالی ام
نداجلالی