تبليغاتX
(آخرین سطر گریه)

(آخرین سطر گریه)

خدا نیاورد این را که ای تغزل ناب ... برای لحظه ای از عشق دست بردارم

 

روز و شب در خیال خود با تو

می نشیند دل من اما تو

 

بانسیم تبسمت دیریست

باغ را کرده ای شکوفا تو

 

کیست آنکس که جرعه ای بخشد

به شب تشنه ؟ آفتابا! تو

 

مثل مرداب مانده ام راکد

جاری چشمه ساری اما تو

 

عطر سبز بهار می پیچد

گیسوان را که می کنی وا تو

 

خس و خاشاک هر بیابان ، من

گل بی خار دشت و صحرا ، تو

 

همه از من بریده اند اما

آه ! امید من ! مبادا تو...

 

     بهمن نشاطی

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 21 تیر1387ساعت   توسط بهمن و ندا  | 

 

تو که در گستره ی چشمت دریا داری

می شود از من مرداب شبی یاد آری؟

 

من همان آدم دیروزم تا وقتی تو

در دلت وسوسه ی گندم حوا داری

 

لحظه ای بیش نماندی به کنارم اما

تا ابد در دل آیینه ی من جا داری

 

روز را منتظر آمدنت میمانم

مثل مهتاب اگر میل به شبها داری

 

من ارادت به غزلهای روان حافظ

تو به لب زمزمه ، " افسانه " ی نیما داری

 

در سکوتم که مگر باز به اعجاز نگاه

به غزل گفتن ناگاه مرا وا داری

 

         بهمن نشاطی

 

 

 

غزلی لز  سالهای دور که دوستش دارم

 

 

 

اول سلام وبعد هم اینکه شمالی ام

 

اهل صفای مردم خوب حوالی ام

 

 

یک عمر نقش تازه ی پرواز می زدم

 

حالااگر اسیر چنین بسته بالی ام

 

 

خالی ست گرچه دست من اینبار هم عزیز

 

یک شعر تازه می وزد از طبع عالی ام!

 

 

یک روز چون قناری سرمست، بی قرار

 

یک شب خزان سرد از احساس خالی ام

 

 

انگار بچه ماهی ام و سردم است باز

 

پس کو فروغ خاطره های خیالی ام

 

 

با آنکه چشمه ها همه خشکیده، دیدنی ست ـ

 

آیینه ای که بهت زده ست از زلالی ام

 

 

امشب تمام ثانیه ها داد می زنند

 

پایان خوب یک غزل احتمالی ام

 

 

                نداجلالی

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 9 تیر1387ساعت   توسط بهمن و ندا  | 

 

خواب دیدم ناگهان دنیا گلستان گشته است

روی لبها ،خنده مثل گل نمایان گشته است

 

دوستی و مهربانی شد عجین در خون ما

درد تنهایی به یک لبخند، ویران گشته است

 

توی دست هیچ کس یک شاخه گل هم نیست نیست

هرچه گل باشد ، نصیب باغ و بستان گشته است

 

دست و پا دارد به زنجیر و کشانش می برند

دیو شهوت عاقبت ، راهی زندان گشته است

 

شد بدون واهمه ، اندرز، باب جامعه

چاپلوسی و ریا از بیخ داغان گشته است

 

هر مدیری خانه ای بخشیده بر هر کارمند

مشکلات اقتصادی جمله آسان گشته است

 

ابرهای تیره ی نیرنگ کم کم رخت بست

آفتاب گرم یکرنگی نمایان گشته است

 

دور ، دور عشرت افراد نادار است و بس

طبق میل بینوایان ، چرخ ، چرخان گشته است

 

کوخ سبز بی کسان چون کاخ گردیده بلند

کاخ های زورمندان نیز ویران گشته است

 

در دل هر آدمی صدها فرشته خانه کرد

در عمل ، انسان دوباره شکل انسان گشته است

 

پایتخت کشور ما گشت "گنبد" ، بعد از این

لاجرم این گنبدی هم "بچه تهران " گشته است 

 

             بهمن نشاطی

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 1 تیر1387ساعت   توسط بهمن و ندا  |