هر سال از شور وشادمانی عید که بگذریم از اینکه تعطیلات فرصتی ست تا چند کتاب
جدید رو با خیال راحت بخونم خیلی خوشحا لم.. هر چند در تعطیلات معمولا عکس این
اتفاق پیش میاد ودر عید همه جوره وقت کم میارم.
چند روز قبل از عید دکتر ژیواگو رو خوندم که سال چاپش 1334 بود و ترجمه ی علی محیط .
ادبیات روسیه ، جنگهای داخلی و نابسامانی های اون و اتفاقاتی که برای چند خانواده
پیش میاد واونارو به هم پیوند می ده ،رو کنار هم بگذارید بعد جزئی نگری های فراوان
روهم بهشون اضافه کنید .
تا یادم نرفته ترجمه رو هم ضمیمه اش کنید (که پدر منو در آورد .آی ایراد داشت
آی...)اما بالاخره خوندمش وخوشمان آمد.اما اگه شما هنوز این اثر رو نخوندید یا حتی
اگه خوندید فیلمش روفراموش نکنید خیلی کمک می کنه تا اون همه اتفاقات پی پی
داستان قابل هضم تر باشه.
روز دوم عید کتاب " گنجشکها بهشت را میفهمند"نوشته ی حسن بنی عامری رو از
دوست خوبم خانم اهری فر هدیه گرفتم.موضوع اون رمان جنگه ،440صفحه داره
وانتشارات نیلوفر چاپش کرده.
از همون شب اول شروع به خوندن کردم اما مگه تموم می شد .وقت خوندن من هم
که یا 12 شب به بعد بود که مهمون نداشتیم واز مهمونی هم برگشته بودیم یا بین
مهمونی رفتن ها توی ماشین.
یه سفر 4روزه هم رفتیم ساری .وبعد از ساری سمت کیاسر رو گرفتیم 4 روز هم
شاهرود موندیم.
جاده کیاسر تواین فصل بهشت واقعی بود .درختان سرسبز، کوه و بعد هم کویر همه
وهمه دریک مسیر4ساعته (البته این همه زیبایی رو بهمن برام تعریف می کرد چون
من بهترین موقعیت کتابخوانی رو داشتم ونمی خواستم از دستش بدم)چشمه علی
دامغان هم خیلی دیدنی بود(اینو باور کنید هم با چشام دیدم و هم یک ساعتی با پای
مبارک قدم زدم)بهمن 18،17سال پیش با پدر بزرگش اینجا اومده بود و کلی خاطره
داشت.بارانه هم که فکر می کرد پا به آرامترین آبهای جهان گذاشته و می خواست
شنا کنه!
بالاخره جای همتون سبز !شاهرود رسیدیم ومن روز دومش کتاب رو تموم کردم (یادتون
هست که کدوم کتاب رو می گم؟رمان جنگ!هدیه!) شروع داستان با تلفنی از طرف
دوستی ست که مدتها مفقود بوده،بعد جسدش شناسایی شده ودفن شده وحالا بعد
از مدتها داره به یک یک دوستاش زنگ می زنه و با دلیل و مدرک ثابت می کنه که
خودشه !!!
ماجرا از اینجا با شکل گرفتن خاطرات دانیال خبر نگار جنگی ،که دوست نزدیک صاحب
صدا( که علیجان باشه) شروع می شه.خیلی از اتفاقات داستان در پاوه و اطرافش می
گذشت(همون شهری که کلی داستان در مورد کوموله ها ش به یاد داریم)واقعیات
زیباو تکان دهنده ای در این شهر واطراف اون باقلم زیبای نویسنده بازگو شد (اونم
بدون جانب داری از هر دو گروه )که خیلی خوشم اومد.شخصیتها خیلی خوب معرفی
شدن ،و به هم پیوند خوردن ؛دانیال ،علیجان،هانیا،آسو ،ژینو،بیوک آغا محاله به راحتی
فراموش بشن .
سبک نوشتار رمان هم تا حدودی خاص نویسنده بود و بنی عامری در بکار بردن شکل
خاص بعضی از کلمات حساسیت داشت (زیبا یا نازیبا شدنش البته کاملا سلیقه ای ست.
از یه قسمتایی خوشم اومد)
اواسط داستان حضور هانیا در پاوه قشنگ تصویر شده بود.هرچند این شخصیت در اون
سن وسال یه کم اغراق داشت اما در نهایت دلچسب بود.ماهان رو کمرنگ دیدم تا آخر
رمان هم منتظر بودم اما نه! خبری نشد فکر می کنم واقعا از قلم افتاده بود اونم با
اونهمه ریز بینی های خاص نویسنده.
داستان شروع خوبی داشت .خوب هم ادامه پیدا کرد وپرداخت شده بود اما اصرار
نویسنده برنوع پایان بندی،به خصوص از صفحه 417 به بعد که ماجرا به سمت سویی
دیگه رفت ویه جورایی ماورایی شد و...
نه به دلم نچسبید یعنی از اون چفت و بست اول دورش کرد.
اینکه پدر علیجان و علیار و...به خاطر عقده ای که از زنان دارد(بیشتر مادرش) ازدواج های
پی در پی و فرارهای پی در پی داشته باشد ،صدایی که همه را شوکه کرده صدای
علیجان نباشد صدای علیار برادر کاملا همسان علیجان باشد که در تمام داستان حضوری
نا محسوس داشته است و بعد علیار انقدر خبیث باشد که حالا بیاید از هرچه متعلق
به علیجان است انتقام بگیرد و... دلایل نویسنده برای این انتقام من یکی رو که قانع
نکرد.رمان نگارش زیبایی داره حوادث جنگی وعاطفی به زیبایی پرداخت شدن.نویسنده
مخاطب رو یک لحظه رها نمی کنه و آخرداستان ،خب نظر نویسنده اینطور بود و نظر
من خواننده هم ............
شما تا مدتی با رمان زندگی می کنید چون قسمتی از این تاریخه ،تاریخی که سعی
شده در بازگوییش جانب انصاف رعایت بشه................
تابعد...
