و قاف
حرف آخرعشق است
آنجاکه نام کوچک من
آغاز می شود
.......................
شیراز، شیرازهزار راز.
مدتها بود که دلم می خواست از اولین سفر شیرازمون بنویسیم از خاطرات شیرینی که حتی بعد از 10سال اونقدر برامون زنده وشیرین است که....
اما هیچ وقت فکر نمی کردم که خاطرات این سفر با غم غربت قیصر بزرگ همراه شود.چقدردوستش داشتم وخواهم داشت .چقدر شاد شدیم که قبل ازحرکت به کنگره شعر شیراز،فهمیدیم که یکی ازداوران کنگره، قیصر امین پور، قیصر دوست داشتنی ست.
بذارید از اولش بگم،دعوت نامه ی کنگره شعر دانشجویی که اومد، 5 نفر از دانشجویان پیام نورگنبداز منتخبین بودن. آخ که چه قدر دلم برای رفتن به شیراز لک زده بود
بچه های دانشجوکه از دوستان بودن ،اجازه ی همراه بردن منواز دانشگاه گرفتن.آخه من تازه برای کنکور آماده می شدم ! جریان سفر شیراز رو به بهمن که ساری بودگفتم. کلی هوایی شد؛ گفت:که دوست صمیمیش اقای حسینی میرآبادی ،تو شیرازه و چقدر دلش می خواد اونو ببینه. به سید مهدی جلیلی که سرپرست گروه بود گفتم. اونم با خوشحالی قبول کرد وگفت :بهمن پلیس راه ساری منتظرباشه .
راهی شدیم ؛ من، سعیده ،فاطمه،جلیلی، حاج کلاته، خاندوزی
پلیس راه ساری، بهمن منتظرمون بود و داشت بستنی می خور د باعینکی دودی به چشم.
خوب یادمه ازساعت 4عصر تا 2 شب تو اتوبوس ما 7 نفراونقدرشعر خوندیم و مشاعره کردیم که داد همه در اومد 6 صبح رسیدیم اصفهان، سی وسه پل،عالی قاپو،چهل ستون، بعد هم بازار.
ساعت 4 هم بلیط گرفتیم برای شیراز؛10 شب شیراز بودیم شیراز قشنگ وپر نور.
ما برای اقامت به یک هتل خیلی شیک رفتیم که اسمشو یادم نیست.آقایون هم توخوابگاه دانشگاه پزشکی موندن. بهمن حسابی گرما زده شده بود چشماش شده بودکاسه ی خون. فشارش هم افتاده بود؛ اون موقع ها زخم معده داشت؛ چقدر غصه شوخوردیم .
اونجا بهمن، ابراهیم رسکتی، دادیار حامدی و علیرضا حکمتی رو دید که از بچه های مازندران بودند .
من هم حنانه ظاهری،سپیده شمس و....دوستان دیگه موپیدا کردم؛ جمعمون جمع شد
صبح فردااولین روز جشنواره شروع شد دلم برای دیدن قیصر تاپ تاپ می کرد، همه ی کتاباشو تا اون موقع خونده بود؛ کمتر غزلی از کتاباشو از حفظ نداشتم؛ حتی نثرهای زیبای بی بال پریدن رو هم توخاطرم داشتم. یادمه اونقدر شعرهاشو برای مهناز ،مهدیه ،گلناز توگنبد خونده بودم که همه کلافه شده بودن.
صبح جشنواره شروع شد
ردیف اول داورا بودن: کاکایی، ،عبدالملکیان ،حمید هنر جو،مصطفی محدثی و قیصر
غیر از قیصر بقیه رو در جشنواره ی شعر دانش آموزی دیده بودم اما دیدنشون توی اون جمع دانشجویی حال دیگه ای داشت .
شعر خوانی ها شروع شد.
لحظه شماری می کردم زودتر ساعت استراحت برسه تا قیصر رو پیدا کنیم و باهاش حرف بزنیم .
مجری اون روزآقای دکتر کاووس حسنلی بود(که البته هنوزدکتر نشده بود)
بچه های خوش ذوق شاعر هر چی رباعی و دو بیتی داشتن رو می کردن تا مجلس شاد تر بگرده .
کاووس حسنلی یه ر باعی رو که دستش رسیده بود برای همه خوند.
رباعی از ایرج زبر دست بود که با مجله جوانان همکاری می کرد:
کاووس حسنلی ز عطش دورم کن
خورشید ز خورشید پر از نورم کن
یک خواهش دیگر از تو دارم حالا
هم صحبت قیصر امین پورم کن
بعد قیصر از ردیف اول بلند شد و گفت:ایرج جان کجایی؟
و ایرج زبر دست رفت پیشش. کلی دست وسوت و...
ساعت 10 که شد ما بودیم و قیصر که صبورانه به شعرهامون گوش می داد .
اون کنگره برام کلی خاطره داشت .از 7 نفرگروه همراه ما
غیر از من و بهمن که مهمون ناخونده! بودیم بقیه همه رتبه آوردن.
سعدیه، حافظیه ،عمارت نارنجستان ،بازار وکیل،تخت جمشیدو
تو اون چند روزی که شیراز بودیم کلی گشت و گذار... کردیم .
برگشتن هم اول رفتیم قم، بعد تهران و بعد هم گنبد.
تو این سالهاکنگره و جشنواره ی شعر، زیاد رفتیم؛ تهران، مشهد، یزد،قزوین ،رشت،تبریز و...
اما شیراز یه چیز دیگه بود
یه چیز تکرار نشدنی و قیصر هم یه آدم دیگه بود آدمی که دیگه تکرار نمی شه.
یادش تا همیشه سبز ومانا باد.
(نداجلالی)
................................
شعری از اون روز ها
به حبیب الله حسینی میر آبادی
ماشین به راه افتاد
حس می کنم اما
چیزی
ازمن بجا مانده
به روی سینه می نهم آهسته
دستم را
جای دلم خالی!
خرداد۷۶-شیراز/بهمن نشاطی