تبليغاتX
(آخرین سطر گریه)

(آخرین سطر گریه)

خدا نیاورد این را که ای تغزل ناب ... برای لحظه ای از عشق دست بردارم

  

سلام بر نی ومی و سلام بر نیشابور

انگار باید این اتفاق می افتاد چون اصلا قرار نبود مسیر بر گشت ما از مشهد

 به نیشابور برسه.اما این از اون پیشنهادهای ناب در هر قرن یک بار بهمن بود

 که بی مقدمه پرسید حاضری بر گشت ما از راه شمال نباشه تا یک سری به

 نیشابور بزنیم؟هم خیام و عطاررو زیارت کنیم وهم خدابخش صفادل،علیرضا

 بدیع،ابراهیم لگزیان و............

شماهم که انتظار ندارید من ـ با اینکه بهمن با مسیر کویری اشنا نبود ـ از این

 پیشنهاد خوب بگذرم؟

این بود که بعد از دومین بارکه برای عرض ادب به صحن وسرای دوست

 رسیدیم دلتنگیهایمان را جا گذاشتیم و راهی شدیم.

دو ساعت بعدابتدای شهر نیشابور بودیم.بهمن به بدیع زنگ زد وپرسید:

 علیرضا کجایی؟علیرضا گفت :جات خالی بهمن جان!

با دوستان شاعرمهمان از تربت حیدریه درباغ خیام نشسته ایم؛ اگه بدونی

 چه صفایی داره!

بهمن هم بی مقدمه گفت :آدرس بده که اومدیم.

یک ربع بعد، ما بودیم ویک دنیا مهربانی دوستانی مثل گل ، باشعرهایی

 لطیف تر ازگلبرگ.کلی حظ بردیم. جایتان سبز.

بعدحسن موسوی اومد تاهمگی به باغ عطار بریم

.شمارو به خدااگه تاحالا نرفتید شده بنزین آزاد بخرید(مثل خودمون) اما از این

 سفر نگذرید. باور کردنی نیست تو دل کویر

باغی به خرمی روح خیام وعطار ببینید.

خلاصه ،شام رومهمون صفای دل استاد صفادل بودیم .استاد، شب قبل، از

 زیارت خانه ی خدابرگشته بودند

تا نیمه های شب شعر شنیدیم (وبرای اینکه تکراری نباشه ،می گم کیف

 کردیم)

صبح فردا هم مجبور شدیم محبتهای ابراهیم لگزیان رو بی جواب بذاریم

وازجاده ی کناره (که نیشابورروبه قوچان می رسوند)

وارد جاده ی شمال بشیم.توی همین جاده بود که روستای کلیدر رو کشف

 کردیم جایی که مارال ر و می دیدی که سوار اسبش داره می تازه و

 گل محمد خیره به دوردستها مونده.حتی سلوچ رو هم آروم وبی صدا

 می دیدی که داره توی غبار گم می شه.

در راه برگشت کتاب استاد صفادل رو می خوندم که اتفاقا تازه چاپ شده

 بودوما داغ داغ تحویل گرفتیم.

یه غزل از کتا ب رو انتخاب کردم (از مجموعه ی آبی های لال)استاد صفادل.

در ضمن بهار اندام اسم وبلاگ علیرضا بدیع که از پیوندهای ماست

دوستانی که با کارهاش آشنا نیستند اگر سری بزنندحتما لذت خواهند برد.

 بیشترشاعرای نیشابو ر در وبلاگ بدیع معرفی شدن.

واما غزل...

*ادا در نیاورید

اسمی از آسمان وکبوتر نیاورید

وقتی بهار مرده ادا درنیاورید

ابلیس درنگاه شماشعله می کشد

خود رابه شکل آدمیان درنیاورید

این جا به کارخیرشمااحتیاج نیست

لطفا برای مردم ما شرنیاورید

دیگربه چشم طایفه ی ماحنایتان

بی رنگ وخاصیت شده بهترنیاورید

ماراهزارباربه مسلخ کشانده اید

پیغام های دلهره آور نیاورید

پا از گلیم خویش فراتر گذاشتید

جای کلاه این همه، هی سر نیاورید

شبهای بیشمار گذشتند وهمچنان

دنبال آن شبیم که سر بر نیاورید

         ( خدابخش صفادل)

   ................................................

وچند کار به مناسبت هفته ی دفاع مقدس

 (۱) 

جنگ

شاید گرگ بود

که دیگر نیامدی

اما

قرآن کوچکی از تو

و عکسی از امام

چشمهای پدر را

روشن کرد.

(2)

به تماشای جهان آمدی

تو

که از مال دنیا

سجاده ای با تو بود و

قرآنی

من

درحیرتت

که آنهمه گل

از کجا

دراطراف سنگرت

سبز می شود

(3)

با دلی شکسته

دستی نیست

تاپله های اداره را

طی کنی

اما بهشت

هنوز

درچشمهای توست

وخدا

تبسم لبهایت

زخمهایت را

چون تسبیح

می گردانی

به نیت زهرا(س)

وچشم به راه جمعه ای تازه

میمانی.

(بهمن)

............................................................

  دخترم  بارانه  http://baraneh81.blogfa.com

..................................................................

 

+ نوشته شده در  جمعه 30 شهریور1386ساعت   توسط بهمن و ندا  | 

برای شهرام نوری...

رفتی و بعد از تو نرفت از یاد ای دوست

بیست و دوی شهریور هشتاد ای دوست

 

اندوه، بعد از تو شده همخانه با من

حتی نشد یک لحظه این دل شاد ای دوست

 

"پولک نشان" شد آسمان آن شب که روحت ـ

شد چون کبوتر از قفس آزاد ای دوست

 

چشمان تو سرچشمه ی آیینه ها بود

دست تو بوی عشق را می داد ای دوست

 

حس می کنم خورشید حتی، دور از تو

از کهکشان پرتاب شد ،افتاد ای دوست

 

پیچیده شیرین کاری ات در کوه دلها

مثل صدای تیشه ی فرهاد ای دوست

 

آکنده عطر یاد تو، باغ خزان را

اردی بهشتی با تو شد ایجاد ای دوست

 

ای کاش در خواب ابد می ماندم آن شب

بیست و دوی شهریور هشتاد ای دوست

               شهریور۸۱

                (بهمن )

.........................................................................................

    بارانه   http://baraneh81.blogfa.com 

             

+ نوشته شده در  چهارشنبه 21 شهریور1386ساعت   توسط بهمن و ندا  | 

عطر نرگس ها در راهست ومن سرشار آمدنش...

مث اون باغ بهاری که گلاش تازه بودن

دشمن فصل خزون وغم وخمیازه بودن

مث اون نازی که نرگس چشاشو رو هم می ذاشت

واسه بیدار شدنش چشمه هزارتا آینه داشت

اون مث تموم خوبی های عالم می مونه

راز چشمای پراشک چشمه هارومی دونه

اونیکه دلم واسه اومدنش پر می زنه

صبح زودبه هرچی جاده ست می ره وسرمیزنه

دلای تنگ کویری عین دریا می شه باز

از یه جاده پشت ابرا ، آره پیدا می شه باز

اونیکه یه عمریه منتظریم اینجا بیاد

چی می شد جار می زدن: فردا میاد،فردا...

                      (ندا)

................................................................

شک نیست که دشمن خزان می آید

امید بهار باوران می آید

این باغ ،دوباره می شکوفد از نو

آن روز که صاحب الزمان می آید

     *****

از روز الست باده در ساغر توست

دلها همه مستِ جرعه ی آخر توست

خورشید که روشن است عالم از او

مانند غلام آستان درِ توست

     *****

هرگاه به خود بخوانی ام می آیم

یا از در خود برانی ام می آیم

من عاشقم و سه شنبه شبها تا قم

با این دل جمکرانی ام می آیم

     *****

      (بهمن)

 

+ نوشته شده در  جمعه 2 شهریور1386ساعت   توسط بهمن و ندا  |