تبليغاتX
(آخرین سطر گریه)

(آخرین سطر گریه)

خدا نیاورد این را که ای تغزل ناب ... برای لحظه ای از عشق دست بردارم

 

 دلواپس تبار درختند ريشه ها

افسوس آمده ست كنون فصل تيشه ها

 

ديروز با حضور تو اين بيشه عشق داشت

امروز يخ زديم كه سرداست بيشه ها

 

كي مي رسد بهار؟سوالي هميشگي ست

شايد فرا رسيده زوال هميشه ها

 

چشم انتظار بارش ابريم تا هنوز

اما نگاهمان فقط از پشت شيشه ها

 

مشتاق دستهاي پر از بركت تواند

برخيز ياعلي كه نخشكند ريشه ها

 

                   (ندا)

.......................................

          (  شمع خاموش)

                 

 بطری های آب رو کنار زن ،پایین میذاره.

 

بچه ی پشتش رو جابجا می کنه و آب رو می ریزه رو سنگ قبر

 

 -خانم!توی منزل کاری داری بیام؟

 

 زن خرما و کیک وحلوا رو براش می ریزه توی نایلون.

 

 باپارچه ای سنگ رو تمیز می کنه و بطری دوم رو هم خالی می کنه

 

 مزدش رو می گیره اماهنوز منتظر جوابه.

 

 زن خودش رو مشغول روشن کردن شمع می کنه

 

 بچه گریه می کنه ؛تکونش می ده و ناامیدانه می ره

 

 چندقدم جلوتر زیرسایه ی درختی، باپسرکی حرف می زنه.

 

 پسرک دفتر و کتابش رو جمع می کنه و با هم دور می شن...

 

 

                          (بهمن)

 .......................................  

 

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 5 مرداد1386ساعت   توسط بهمن و ندا  |