تبليغاتX
(آخرین سطر گریه)

(آخرین سطر گریه)

خدا نیاورد این را که ای تغزل ناب ... برای لحظه ای از عشق دست بردارم

 

  کجای جهان را بگردم

وقتی که

توی هیچ  کتاب فروشی

نبوده ای

بهمن نشاطی

+ نوشته شده در  سه شنبه 9 تیر1388ساعت   توسط بهمن و ندا  | 

 

قاصدک آمد

نفس زنان

با غباری از اندوه

اما

موج انفجار

عطر شهادتت را

پیشتر

منتشر کرده بود.

با چهره های سوخته

گویی

طراوت جنگل را

به ارمغان می آوردند

مردان ساده ای که

در چفیه ام هنوز

بوی جنوبی شان

موج می زند

نه پرنده ای رهاست

در آبی هایش

نه شاخه ای سبز مانده است

کاشی های این مسجد

تنها به رنگ سرخ

آذین است

و ردّ گلوله ها

گلبوته های شگفتی ست

شکوفا

بر گلدسته های جان

بادا که تا همیشه بماند

جاودان

...................

بهمن نشاطی

+ نوشته شده در  دوشنبه 4 خرداد1388ساعت   توسط بهمن و ندا  | 

 

                  

وقتش نرسیده است کاری بکنی؟

این باغ شکسته را بهاری بکنی؟

چشم همگی به راه ، تا با قدمت

در جان کویر، چشمه جاری بکنی                  

                

گفتند که با بهار می آیی تو

از آن سوی این حصار می آیی تو

هرهفته به دل امیدواری دادیم

این جمعه سر قرار می آیی تو

         

برخیز و چراغ ماه را روشن کن

تاریکی کوره راه را روشن کن

ما منتظر حضور خورشیدی تو

تکلیف شب سیاه را روشن کن

 

          بهمن نشاطی

 

+ نوشته شده در  جمعه 25 اردیبهشت1388ساعت   توسط بهمن و ندا  | 

 

پله ها را یکی یکی طی کرد بی آنکه ماری نیشش بزند

در نهایت خوشبختی از آخرین پله خود رابه عمق دره پرت کرد 

 

                          "بهمن نشاطی"

+ نوشته شده در  یکشنبه 30 فروردین1388ساعت   توسط بهمن و ندا  | 

 

در این بهار معطر

دنیا

دوباره جوان شد

برای ما 

یوسف تو را سپاس!

این خیابان به جایی نمی رسد

انتهایش دوباره منم

برگرد!

نسخه ی خطی خدایی

تو که

در هیچ موزه ای "یافت می نشوی"

جز در دلم

...........................

بهمن نشاطی

+ نوشته شده در  شنبه 15 فروردین1388ساعت   توسط بهمن و ندا  | 

                  

                                    به نام آنکه زنان را برای آزار مردان آفرید  

 

 عید همه مبارک باد

پا عرض پوزش از همه ی دوستان که ناخواسته از وبلاگ ما پاک شده اند  تا ببینیم کی مجالی دوباره  و حالی...

 یکی از روش هایی که خانم بنده می تواند با آن  لج مرا در بیاورد همان است که در پست قبلی انجام داده استو  اصلآ متوجه نیست که سه دانگ این وبلاگ مال من است و باید با موافقت مطلبی نوشته شود

شعر زیر به تلافی کار همسرم نیستشما بخوانید هست) چون خیلی از این توصیفات به آن سرکار لایتچسبک است (شما بخوانید نیست)

 

توی این منزل که از زن قدر دانی می شود

پس چرا از جانب او سرگرانی می شود

 

روزها بل هفته ها اندر وفاق کاملیم

می رسد تا مادرش جنگ جهانی می شود

 

بیست روز ماه را  قهر است  با بنده ولی

آخر هر برج را لیلی ثانی می شود

 

پول در  آوردن از من خرج کردن هم از او

روز و شب اینگونه طی این زندگانی می شود

 

هفت نه ! هفتاد دست آمد لباس و کفش هاش

گفته بی بی سی که در ایران گرانی می شود

 

روز وشب کارش فقط نقاشی و موسیقی  است

گه "لئوناردو داوینچی" گاه " یانی" می شود

 

بستگان من که می خواهند ـ عیدی را ولش

نوبت اقوام او  ـ چشمک پرانی می شود

 

ضعف بینایی ام از کار شب و روز من است

عینک من کم کمک ته استکانی می شود

 

کمترین فرمایشش را چند نوکر لازم است

موبه مو اجرا اوامرهاش  آنی می شود

 

جیب مخلص خالی از ولخرجی آن مادمازل

در عوض پر ـ سینه ام  از آنچه دانی می شود

 

کاسه صبرم کمی تا قسمتی  لبریز شد

شاعر این بیت ها آخر روانی می شود 

 

           بهمن نشاطی

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 30 اسفند1387ساعت   توسط بهمن و ندا  | 

 

بهمن نشاطی مالک نیمی از این وبلاگ

در مسابقه ی داستان کوتاه کانون(کشوری)برگزیده شد.

ایشان همچنین  در مسابقه ی نقد ادبی (کتا ب شعر: زندگی یک لبخند)

هم برگزیده ی کشوری شد.

ندا جلالی  با دانستن تمام اتفاقات نا خوشایندی که ممکن است

از بهمن نشاطی پس از خواندن این پست سر بزند دست به این اقدام

انتحاری زده است.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 20 اسفند1387ساعت   توسط بهمن و ندا  | 

 

دیگر

نه علفزار دامنه ها را

به یاد می آرد

نه نی دلشکسته و رمه را

چادرهای برافراشته ی کوچ را حتی

دیریست

پابند ییلاق چشم توست

دل ایلیاتی ام.

بهمن نشاطی 

+ نوشته شده در  جمعه 9 اسفند1387ساعت   توسط بهمن و ندا  | 

 

پسرک از پارک برگشت با قفس خالی فال

فنچ کوچکش را زیر گل همیشه بهار چال کرده بود

 

                    بهمن نشاطی

                  

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 28 بهمن1387ساعت   توسط بهمن و ندا  | 

 

   روز خوبیه .چون از شب خوبی شروع شد.همکارم  در مسابقات قصه گویی کشوری

   (اصفهان )برگزیده شد .دیشب ساعت ۳۰/۹زنگ زد وگفت .کلی کیف کردم .

   قصه ش از  یکی از کتابهای کانون انتخاب شده بود .اما اجرای دوستم با لهجه ی

    دلندی ولباس کاملا محلی بود.

  بچه های مرکز همه خوشحالن ...  یک ساعت پیش از شورای شهر تماس گرفتن

   که ابن خانم اکرم برزمینی از مرکز ماست؟خلاصه روز خوبیه.

   دو ساعت دیگه مونده تا زمان اداری تموم بشه . تنهام. یک کلاس از دبیرستان

   اومدن. شعر خوانی و معرفی کتاب به همراه طرح ادبی با موضوع آزاد برنامه

   امروز شون بود.

   از گرگان یک کارتن کتاب جدید آوردن.با اشتیاق شروع کردم  تا کتابای کودک ونوجوان

   رو برای هر بخش آماده کنم .بین کتابای نوجوان کتاب "نان زنان افسونگر:از "ا.هنری"

   توجهم رو جلب کرد.مجموعه ای از داستان های کوتاه به ترجمه ی "علی فامیان".

  از ا.هنری  داستان زیاد خونده بودم.اما چند تا از داستانهای این مجموعه برام

  جدید وجالب بودن.

   راستی ا.هنری  رو که می شناسین؟همون وبلیام سیدنی پورتر خودمون  که در

   کارولیتای شمالی امریکا به دنیا اومد؟ بچه که بود یه عالمه مریض می شد!

   چند تا شغل عوض کرد که کار در بانک ملی آستین مهم ترینش بود!اما بی انصاف

   دادگستری اون شهر که ویلیام رو به جرم اختلاس مدتی بیکار کرد.

  اما دوست ما !با وجود این همه دشمنی ها در حقش !!! انقدر نوشت وانقدر

با مردم بود وبا مجله های رسمی وغیر رسمی همکاری کرد که میگن:

  ویلی ما نزدیک به ۶۰۰ تا داستان کوتاه نوشته.البته راست ودروغش با سید مهدی شجاعی

   آخه تا قبر ۴ تا آآآآ و.....

   بگذریم من که از خوندن داستانهاش لذت بردم.استفاده از جملات کوتاه وتیتر وار.

    به کار بردن فعل های مناسب غافل گیری نویسنده در پایان هر داستان

   (در عین سادگی اما با شگرد هایی هنرمندانه )از ویژگی های این مجموعه بود.

   داستانهای "گشت وگذار در عالم حافظه پریشی" "مثلث اجتماعی" "تراژدی در هارلم"

   و "از روی صندلی راننده تاکسی"(که شروعی جذاب داشت )از جمله داستانهای زیبای

   این مجمو عه بود.

   البته از ترجمه ی شیوای علی فامیان هم نمی شه به راحتی گذشت.

   در حال حاضر سالی یک بار به داستانهای کوتاه برجسته جایزه ای اهدا می شه

  به نام "جایزه ی ا. هنری" تازه خونه ی اون هم موزه شده وچند تااز داستاناشم فیلم کردن!

   خودمونیم خودشم آدم فیلمی بود!!!

   این کتاب رو انتشارات نیستان چاپ کرده  به قیمت ۲۹۰۰ تومان.

   باورتون می شه ساعت ۲ شد .

   چقدر زود گذشت .

   در کانون باز می شه چند  تا از عضو های دوره ی راهنمایی میان مرکز.

   -خانم جلالی ... خانم برزمینی مربی خودمونه که تو اصفهان...

   می خندم .آره باورتون می شه مربی خودمونه .

  مگه قرار نیست براش ...

  -چرا قرار ه کلی هم براش...

  همگی می خندیم.

  کاش این شادی ها هیچوقت .....

  ای کاش.

 

                   ندا جلالی- پنجشنبه ۵/۹/۸۷

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 5 دی1387ساعت   توسط بهمن و ندا  |